پيام نفت -رسانه خبري تحليلي نفت، گاز و انرژي : روايت محسن رفيق‌دوست از ربوده شدن احمد متوسليان در بيروت: گفتم «حاج احمد، من اين‌جا فرمانده توام؛ به تو تكليف مي‌كنم نرو» ... رفتن همانا و گرفتار شدن همانا
سه شنبه، 18 تیر 1398 - 12:07 کد خبر:44794
پيام نفت:
خبرهايي كه اوايل مي‌رسيد اين بود كه وقتي جلوي آن‌ها را گرفته‌اند، دو نفرشان درجا كشته شده‌اند. ما مي‌‌گفتيم اگر از بين آن‌ها كسي مقاومت كرده و شهيد شده باشد، حتما اولي‌اش حاج احمد است. براي اين‌كه او آدم خاصي است كه زير بار زور نمي‌رود؛ ولي هيچ دليلي پيدا نمي‌كرديم كه آن‌ها شهيد شده باشند.

پايگاه خبري تحليلي انتخاب (Entekhab.ir) :



چهاردهم تيرماه ۱۳۶۱ اتومبيل هيات نمايندگان ديپلماتيك ايران هنگام عبور از پست ايست و بازرسي ورودي بيروت، توسط فالانژيست‌ها متوقف، و چهار سرنشين آن يعني، احمد متوسليان، سيد محسن موسوي، تقي رستگارمقدم و كاظم اخوان گروگان گرفته شدند. از آن روز تاكنون به رغم پيگيري‌هاي متعدد از طريق افراد و دستگاه‌هاي مسئول در امور خارجي كشور سرنوشت اين چهار نفر در هاله‌اي از ابهام قرار گرفته است.  رفيق‌دوست وزير وقت سپاه ماجرا را از ابتداي سفر اين چهار ديپلمات تشريح كرده است.

به گزارش «انتخاب»؛ رفيق‌دوست جريان را اين‌طور در خاطرات خود تعريف كرده است:

روزي كه آقاي متوسليان با يك فروند هواپيماي ۷۴۷ بدون صندلي، پر از نيرو به فرودگاه دمشق آمد، من در دمشق بودم و از آن‌ها استقبال كردم و تا ساعتي كه مي‌خواست براي بازديد به جنوب لبنان برود همراهش بودم. من در سفارت كنار آقاي [علي‌اكبر محتشمي‌پور] نشسته بودم كه آقاي متوسليان به آن‌جا آمد؛ تقي رستگار هم همراهش بود. آقاي سيد محسن موسوي، كاردار ما در بيروت، هنوز نيامده بود. آقاي متوسليان گفت؛ «من مي‌خواهم به اتفاق آقاي موسوي به بيروت بروم.»

به ايشان گفتم: «نرو.» ايشان گفت: «نه، مي‌خواهم بروم.» گفتم: «حاج احمد، من اين‌جا فرمانده توام و به تو تكليف مي‌كنم نرو.» گفت: «خواهش مي‌كنم اين حرف را نزن. من مي‌خواهم بروم. اجازه بدهيد بروم!» گفتم: «من الان مصلحت نمي‌دانم. من اوضاع منطقه را مي‌شناسم.» گفت: «برايم دعا كنيد، من رفتم.»

رفتن همانا و گرفتار شدن همانا. تلاش بسياري كرديم كه از آن‌ها خبري به دست آوريم. اولين خبري كه به دست آورديم اين بود كه آن‌ها به دست گروه ايوي هبيقه و سمير جع‌جع دستگير شده‌اند. خبرهايي كه اوايل مي‌رسيد اين بود كه وقتي جلوي آن‌ها را گرفته‌اند، دو نفرشان درجا كشته شده‌اند. ما مي‌‌گفتيم اگر از بين آن‌ها كسي مقاومت كرده و شهيد شده باشد، حتما اولي‌اش حاج احمد است. براي اين‌كه او آدم خاصي است كه زير بار زور نمي‌رود؛ ولي هيچ دليلي پيدا نمي‌كرديم كه آن‌ها شهيد شده باشند. سال‌هاي اول، اتفاقا در مقطعي، يك آمريكايي را گرفته و به ايران آورده بودند. دولت سوريه به شدت فشار مي‌آورد كه ما نمي‌توانيم در مقابل آمريكا مقاومت بكنيم. زيرا اين موضوع، كه اين آمريكايي از لبنان به سوريه و از سوريه به ايران منتقل شده، لو رفته است.

حافظ اسد، با توجه به كمك‌هايي كه به ما مي‌كرد، اصرار داشت اين شخص را پس بدهيم. من نزد حافظ اسد رفتم و گفتم: «ما حاضريم اين آمريكايي را با چهار اسير خودمان مبادله كنيم.» تقريبا چهار ماه طول كشيد. آقاي حافظ اسد همه اطلاعات امنيتي سوريه را در اختيار من گذاشت؛ در آن‌جا چند استخبارات وجود داشت: استخبارات عسگري، استخبارات مدني، استخبارات قومي، استخبارات كل. در راس همه آن‌ها شخصي به نام احمد دياب از رده‌هاي بالا بود. ايشان در ارتباط با من قرار گرفت. او بعد از چهار ماه آمد و گفت: «هر چهار نفر كشته شده‌اند و ديگر وجود ندارند.»... به همان حرف قانع نشديم.

در موارد ديگري هم كه در لبنان معاوضه مي‌شدند، تا جاهايي رفتيم، ولي خبرهايي كه درباره زنده بودن آن‌ها آمده مستند نيست. مثلا از قول چهار اسير لبناني كه آزاد شده بودند، خبر آوردند كه آن چهار اسير آن‌ها را ديده‌اند. وقتي رفتيم و با آن اسراي لبناني آزادشده صحبت كرديم، گفتند: «ما چنين حرفي نزده‌ايم.» يا مثلا مي‌گويند كه صدايي از سلول بغلي شنيديم؛ وقتي مي‌پرسيم كه آيا ديده‌ايد؟ : «نه، نديده‌ايم.» لذا با شناختي كه از روحيه حاج احمد داشتيم، اطمينان داشتيم كه ايشان حتما مقاومت مي‌كرده. همچنين مدركي نداريم كه آن‌ها را به اسرائيلي‌ها تحويل داده باشند. وقتي سمير جع‌جع آزاد شد، به سراغش رفتند. او هم گفت كه گروگان‌ها همان موقع كشته شده‌اند. اما اين حرف هم قابل اعتماد نيست. بنابراين ما اطلاعات دقيقي نداريم.

تاكنون هم در تلاشيم و هم در مذاكرات موضوع را مطرح مي‌كنيم، ولي هنوز اطلاعاتي به دست‌مان نرسيده. دعا مي‌كنيم كه ان‌شاءالله آن‌ها زنده باشند.

منبع: براي تاريخ مي‌گويم؛ خاطرات محسن رفيق‌دوست، به كوشش سعيد علاميان، تهران: سوره مهر، چاپ اول، ۱۳۹۲، صص ۲۲۷-۲۲۹